ساعت حدود 6 عصره که سروکله ی اشکان پیدا می شه. یه تی شرت سفید پوشیده، کیفش رو از بغل سر کولش انداخته و با یه بطری نوشابه وارد جلسه کاپا می شه. کلا زیاد توی خودشه و خیلی حرف نمی زنه. بعد جلسه می ریم داخل اتاق کاپا، روبه روی هم می شینیم و voice recorder رو روشن می کنیم، وقتی اعلام آمادگی می کنه و گپ و گفتمون رو شروع می کنیم؛ سلام می کنیم:
ازش می پرسم چطوری با کاپا آشنا شدی؟
مختصر و مفید می گه: آقای ظاهرنسب سر کلاس المپیاد شیمی مدرسه ی دستغیب معرفی کردن.
-کاپا چقدر با طرز فکر خودت هم جهت بود و روی جهت فکری ت چه تاثیری گذاشت؟
-چیزی که سالی یک بار باشه خیلی نمی تونه روی طرز فکر اثر بذاره ولی کلا جهت کلی اش، این out of the box، فکر کردن، خیلی خوبه.
سریع می پرسم: تاثیری روی خودت گذاشته؟
-آخر دقیقا همین! پیوسته نبوده، یه بار، یا دو بار بوده. دومین بار مخصوصا توی موقعی بوده که اوج فکر کردن من به چیز دیگه ای بود. پس این طور نبود که تمام هم و غمم باشه.
(♪کلا ارتباط برقرار کردن باهاش سخته!!! کلی وقت رو خارج از ایران زندگی کرده و هنوز به تسلط ما فارسی رو بلد نیست. به خاطر همین قیافه اش وقتی دنبال معادل فارسی یه کلمه می ره تو هم خیلی جالبه!)
-چقدر وجود همچین کاری رو لازم می دونی و کدوم ویژگی کاپا به نظرت ضروریه؟
خوبه، کلا هرچی که خودش باشه و از قالب ها خارج، خلاقیت رو داشته باشه، توی همه چیز کمک می کنه، چه درسی، چه غیر درسی! دور زدن چیزا کلا خیلی خوبه(♪خدا به ما رحم کنه!) –نامتعارف بودن اون
از تفاوت یا شباهت کاپا با المپیاد می پرسم؟ - چه ساختاری، و چه عملکردی!
با خنده پاسخم می ده: تفاوت که بدیهتا زیاده، شباهت هم... آخه مقیاس ها مختلفه. المپیاد کشوریه، از هر طرف هم دولتی و هم غیر دولتی کلی بودجه پشتش هست، براش رقابت وحشتناکی وجود داره ولی کاپا یه جورایی relax تر و تفننی تره، استرس توش نیست.
-خب کدوم به تر بوده؟
-فرق داره، آخه امتیاز خاصی برای کاپا وجود نداره، البته کلا خوبی استرس و حاشیه به تره... هر دوتاش لازمه نمی شه گفت کدوم به تر یا بدتره، هر کدوم جایگاه خاص خودش رو داره.
-به نظرت می شه کاپا و المپیاد رو از نظر سطح مقایسه کرد؟ اگه آره، سطح کدوم بالاتره؟
-کاپا نوپاتره، ضمنا زمینه کاری اون ها هم کاملا متفاوته. اون علمیِ محضه؛ یعنی از کاپا علمی تره. یه سری مطالب هست که باید یاد بگیری، امتحان بدی، باز یاد بگیری و باز امتحان بدی... ولی کاپا رو شاید بشه بیش تر با خوارزمی مقایسه کرد.
-مگه چه فرقی بین علم توی کاپا و علم المپیاد وجود داره؟
-المپیاد توی یک range خاص و مشخص مثلا شیمی یا فیزیک، آکادمیک تر جلو می ره.کاپا یه کم chaotic تر هست. کلا chaos برای ایجاد دایره خیلی خوبه. برای مهیا کردن بستر یه ایده... ولی برای پیش رفتن توی یه علم خاص باید آکادمیک تر جلو بریم. مثلا سوالی که ما راجع به طراحی پارکینگ داشتیم، طبیعتا کسی با این سوال معمار نمی شه ولی یه سری ایده ها به ذهن آدم می رسه که اون رو آشنا می کنه...(♪ دیدین گفتم!؟ بی قاعدگی، بی نظمی، آشفتگی:chaos) کاپا بیش تر در توسعه ی افقی علم فعاله!
سوال می کنم به نظرش اصلا می شه کاری مثل کاپا رو در مقیاس بزرگتری مثلا کشوری یا جهانی انجام داد؟
-خب داریم نمونه هایی رو... خوارزمی... یا مثلا همه ی شرکت های بزرگ دارن از این مسابقه ها. مثلا گوگل یه مسابقه ی جهانی داره... البته اون گوگله، مسابقه ی ایده پردازی با جایزه های خیلی توپ...
-یعنی فکر می کنی از همچین کاری در مقیاس جهانی استقبال می شه؟
-طبیعتا باید تغییر ایجاد بشه... سیستم آموزش و پرورش شرقی که ما هم جزء همونیم، توی امتحان ها و المپیادها به تر نتیجه می ده چون با فشاری که وارد می کنه یه چیزی رو حفظ می کنه ولی می بینیم توی همین چین، کره یا ژاپن که این سیستم خوب داره نتیجه می گیره، ابتکار یه سیستمی مثل مخصوصا آمریکا رو نداره... همین آمریکا که توی امتحانایی که می گیرن به اون صورت کشور برتری نیست؛ می بینیم همه ی اختراعات به نام اونه... لااقل درصد خیلی بالایی! ممکنه بگیم به خاطر فرار مغزها و مهاجرت و این چیزاست ولی خب وقتی نگاه می کنی می بینی اکثرا اختراع ها آمریکایی هستن. فقط 17% شرکت های بزرگ آمریکا پایه گذارشون مهاجرین هستن! (♪ 17%؟؟؟ یعنی تا این حد دقیق؟ آخه این آمار رو از کجت میاری تو؟!) یعنی سیستم آموزش و پرورش داره این این ابتکار و خلاقیت رو در همه ی سطوح پرورش می ده...
تا بحث مربوطه ازش می پرسم مهم ترین ضعف سیستم آموزش و پرورش ایران رو چی می دونه؟
-همه همه چیز رو حفظ می کنن... من قشنگ یادمه پنجم که اومدم همه داشتن همه چی رو حفظ می کردن! من می خواستم درک کنم... همین الانش هم حاضر نیستم حفظ کنم چیزی رو... می خوام با مدل سازی، بلوک بلوک بیام با لانه حفظیات محضی که همه دچارشن...(♪ یهنی الان سعی کردی بگی شیمی حفظی نیست؟!! ☺)
-خب، چه کار مهمی هست که کاپا انجام نمی ده و باید انجام بده و چه کاری هست که انجام می ده و نباید انجام بده؟
-خیلی محدوده... باید... incentive...!
خودش هم خنده اش گرفته از این که نمی تونه حرفش رو راحت برسونه! استیصال رو به وضوح می شه توی چشماش دید... واقعا کلمه ی معادل بلد نیست... وقتی معنی دیکشنری رو می خونیم (آتش افروز، مشوق و...)، می گه: نه! انگیزه درونیه ولی incentive خاجی... یعنی باید یه جوری برانگیزنده باشه... یه فایده ای داشته باشه! برای برقراری تعامل یک مشوق همیشه لازمه!
-فضای مدرسه نباشه!!!(باخنده!)
می پرسم خب پیشنهادت چیه؟
-این همه باغ شهر! فضای سبز باشه!!!(♪ امر دیگه!؟)
-چیکار کنیم کاپا به تر شه؟
-مسابقه های مثل این رو بفهمین، اونا رو پیدا کنین.. آنالیز کنین. آنالیز فارسیه دیگه...؟(و می خنده!) (♪ آخه آنالیز هم فارسی نیست. معادل فارسیش می شه... چی می شه؟؟؟)
می پرسم توی المپیاد هم خلاقیت داریم؟
-هم آره، هم نه! خلاقیت توی المپیاد، چون هدفش مشخصه، چارچوب منظم تری داره! راه صدبار پیموده ست...
-اشکان خاوران از نظر خودش خلاق هست؟ خودش از میزان خلاقیت زنده گی اش راضیه؟
-اول که کس دیگه ای باید بگه... اما خلاقیت تعریف های مختلفی داره... هنر یا... خلاقین از نظر من یعنی هر کسی راه خودش رو باز کنه... سعی می کنم باشم این جوری!
-برنامه ات واسه خلاق موندن چیه؟
-آدم نباید خودش رو به چیزی که هست محدود کنه! از نظر من حداقل یعنی... اِم... اِم...(♪ بازم کلمه ی فارسی کم آورد!) ... یک رنگ جماعت بودن داره نتیجه می ده اما برای خاص بودن نباید خودت رو محدود به جمع بدونی... باید بتونی همیشه خودت رو جا به جا کنی... ممکنه 50 بار نشه اما یه بار نتیجه بده...
-چه قدر توی زندگی ات علامت سوال ایجاد می شه و چه جوری جوابش می دی؟
-خیلی زیاد و جوابشون نمی دم!
-مهم ترین فکرت و مهم ترین سوالت توی زندگی چیه؟ (اول سکوت می کنه و بعد چند بار سوال رو زیر لب تکرار می کنه!)
-این که چیکار کنم... الان نه... کلا!!!
-به نوبل هم فکر کردی؟
-نوبل خیلی رویای دوریه!
با تعجب می پرسم چرا؟
-چون روی هر پروژه ای الان خیلی ها دارن کار می کنن... احتمال اینکه یه پروژه اون قدر سطحش بره بالا که بهش نوبل بدن کمه... چیزیه که روش نمی شه خیلی حساب کرد... ضمنا کارها و زمینه هایی هست که هرگز نوبل نمی گیرن... نوبل فلسفه اش این بود که به کسی که یه کار خیلی مهم برای بشریت کرده، جایزه بدن... انصافا برادران رایت با تحولی که ایجاد کردن، حقشون نوبل نبود؟
-آینده ات رو کاملا ترسیم کردی برای خودت؟
-نه... بسیار وقت گذاشتم ولی هنوز ترسیم نشده...
-حتما الان که تدریس هم می کنی متوجه فرقش با زمان دانش آموزی شدی و حتما اون موقع مشکلاتی رو توی نظام تدریس احساس کردی... چطوری سعی می کنی خودت دچارش نباشی؟
-شاید خلاقیت... که البته الان هم کم تر می شه کارش کرد چون توی سنین پایین تر شکل می گیره...
- ازش می پرسم سوتی ای هم دادی تا حالا؟
-بهم گفتن بین یک تا 5 یه عدد بگو، گفتم 6 (و می خنده...)
-کدوم دانش مند و فرمول خاص رو دوست داری و چرا؟
ازش می خوام از این به بعد مصاحبه رو خلاقانه تر جواب بده...
من سه کلمه می گم و چهارمیش رو اشکان... و باید علتش رو هم بگه...
-من، تو، او...
-نفع یا فایده... همه آخرش می خوان تعامل خوبی با هم داشته باشن
-آلکان، آلکن، آلکین... (♪ آه از نهادش بلند می شه...)
-کیان مهر!!! فاینال! خدا رو شکر تموم شد.
-ک، ا، پ،...
-الفش رو می خواین دیگه مگه نه؟
-یون، هویج، آینه،...
-نمی دونم!!! (وکلی می خنده!!!)
-اینا تو رو یاد چی می اندازه؟؟؟ :
حلقه ی بنزن: -هواپیما!!! کلا فصل مربوط به حلقه ی بنزن و اینا رو توی هواپیما خوندم...
ماری کوری: -زیادی بزرگش کردن! آدم سطح بالایی بوده ولی حتما می خوایم بگیم دانش مند زن، می گشم ماری کوری! هزارتا آدم دیگه هم بودن...
(♪ چشمای گردشده ی من رو که می بینه... این جوری ادامه می ده: )
-...نه نه! ماری کوری خوب بوده، آدم خفنی بوده ولی همین خانمی که من می گم... همین زمان خودش سر کلاس ماکس پلانک هم کلاسی هایمر بوده... نوبل هم گرفت... اسمش یادم نمی آد... نکته اش همینه! حتی اسمش رو یادم نمی آد...
خیال: -توهم
عینک: -جراحی lasic
روسیه: -سوال سخت!!!!!
مادر: -خیلی چیزا تو دلمه
دبیرستان: چی بود؟ چه جوری گذشت؟ چی شد؟
-تا حالا به این فکر کردی که دوست داری ساعت زندگی ات برعکس بچرخه یا نه؟
-اگه توی یه بازی کامپیوتری هم دایم restart کنی مزه اش از بین می ره... طبیعتا آدم دوست داره برگرده و یه کارایی رو بکنه و یه کارایی رو نکنه! البته من هیچ حسرتی ندارم اما به هر حال... اما بیش تر از یکی دوبار، مزه ی زندگی از بین می ره...
-الکترون رو بیش تر دوست داری، پروتون یا نوترون رو؟ وچرا؟
-نوترون... آخه بدون این که بهش فکر کنیم داره کارش رو انجام می ده...
رنگ مورد علاقه ات چیه؟
-خرمایی
-دوست داری همه ی جهان از رنگ دل خواه تو پر شه؟!
-نهههه! خیلی افسرده کننده اس!... آبی فیروزه ای هم خوبه!
(♪ قصد می کنم یه کم اذیتش کنم ولی اون از من زرنگ تره!) –ثابت کلازیوس کلاپیرون چنده؟؟؟
-اصلا مگه هم چین چیزی داریم؟؟؟ (♪ چشماش کاملا گرد شده!)
-قضیه ی گربه ی شرودینگر چیه؟
-آآآه... توی بخش فلسفه ی علمه... یه گربه داریم نمی تونیم بفهمیم مرده اس یا زنده اس. پس اگر بخوایم بر اساس تفکر کوپنهاگی کوانتوم رو پیش ببریم، به این نتیجه می رسیم که گربه نصف اش مرده اس و نصف اش زنده اس... پس چون این غیر منطقیه، کوانتوم رو باید توی فضای تقریبی خودش به کار برد و ... همینا دیگه!!!
(♪ حالا چشمای ما گرد شده!!!)
-به نظرت آدم موفقی هم هستی؟ و طبق یک کلیشه، مهم ترین علتش رو چی می دونی؟
-کار خاصی نمی تونستم انجام بدم... تا 18 سالگی... آخه حسرتی ندارم... شاید اینکه وقتی یه چیزی رو واقعا حاضرم هرچی دارم رو سرمایه گذاری کنم! وقت و توان و ...
-چرا وقتی قبول شدی واسه آمریکا نرفتی؟
(♪ طفره می ره و هر کاریش می کنم جواب نمی ده! اللّه اعلم!!!)
-علم به تره یا ثروت؟؟!
-چه قدر من از این جمله بدم می آد... هم ارزن!!! توی ایران همیشه اینو می پرسن! علم یعنی ثروت و اگه ثروت نباشه علمی در کار نیست! هر تحقیقاتی باشه باشه پول می خواد! و اون تحقیقی که از بین صدتا تحقیق، شاید به پول می انجامه، همه ی خرج ها رو جبران می کنه...
(♪ تمام صورتش سرخ شده! حسابی آمپر چسبونده! چه قدر درکش می کنیم!)
-آخرین کتابی که خوندی چی بوده؟
-«زندگی چیست؟» اروین شرودینگر
-دلت برای کی و چرا می سوزه؟
-خودم! واسه کی بسوزه! (♪ خدای تو! یه نوشابه باز کن واسه خودت!)
-اگه بگن فقط سه روز دیگه وقت داری، چه کار انجام نشده ای داری؟
-آخه توی سه روز کاری نمی شه انجام داد! هر لحظه می خوای زندگی کنی... همون کاری رو که دوست داری... زندگی ام رو می کنم...
-نظرت راجع به دو کلمه ی طمع و پشت کار چیه!؟
-ارتباط متقابل! باید برای هر چیزی طمع داشته باشی تا با پشت کار واسه اش تلاش کنی! طمع برای پیش رفت... ویژگی تمدن بشر از n هزار سال پیش برای پیش رفت... ولی اگه از یه حدی بگذره...
ازش راجع به بدترین صفتش می پرسم...
-من که نمی تونم بگم ولی کلا همه چیز بستگی به جاش داره. هر صفتی یا هر کسی به درد یه جایی می خوره... بستگی به استفاده ی درست یا غلطش توی جاهای مختلف داره...
-و طبق همه ی کلیشه ها حرف آخر؟
-حرف خاصی ندارم... فقط
“Life goes on, it always does until it doesn’t!”
-اهل کجایی؟
-شیرازیم!!! تولدم خب شیرازه! (♪ با نگاه عجیب و غریب من رو به رو می شه!)
-اصل؟
-نصفم شیرازیه! پدرم شیرازیه!!!
-اصل؟!!
-خب کازرون!!! (♪ می خنده!)
-چند سالته و متولد کجا؟!
-متولد بامداد 8 خرداد، یک روز بهاری در سال 1374، شیراز
-و افتخارت؟! مدال...
-مدال نقره ی المپیاد جهانی شیمی، روسیه 2013
-خودت رو معرفی کن!!!
-اشکان خاوران